نیکانیکا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

گل همیشه بهارم

با تو و برای تو

دخترکم بسیار به دایره لغاتش وسعت داده کلمه یا حرفی نیست نگوید . امروز در مواجهه با صداهای بلند و تاریکی فعل " ترسیدم " به کار میبرد . زمانی را که خوابش می آمد از واژه " خسته " استفاده کرد . در هنگام صحبت با زن عمو واژه درست و به جای " زن عمو " بکار برد . امروز بسیار شاد شد از دو ساعت زمانی که در استخرش بود . چه میشود کرد دخترم عاشق آب است زمانی را هم به تماشای ماه نشست و واژه " قرص ماه " لحظه یی از لبانش رخت بر نبست . از لحظه لحظه در کنارش بودش شادمانم و با ذره ذره وجودم عاشقش هستم با تک تک سلولهای تنم میگویم دخترک زیبای من شاد باش و لذت ببر از زندگی تا من هم زندگی کنم با تو و برای تو ...
26 مرداد 1392

یسنا

مامان عمه شدم عزیزم منتظر به دنیا اومدن بچه دایی بودیم الان عزیزجون بهم خبر داد که نی نی دایی به دنیا اومده . خیلی خوشحال شدم دوست دارم هرچه زودتر ببینمش . یاد به دنیا اومدن تو افتادم . خاطراتی که برای همیشه در قلبم زنده اند . ندیده دوستت دارم یسنا کوچولو
22 مرداد 1392

سلام

نیکای من بسیار بامزه سلام میکنه و اون لحظه دوست دارم قورتش بدم . خیلی دوست داشتم نیکا این کار رو زود یاد بگیره و خوشحالم از اینکه دخترم من رو خیلی زود به آرزوهایی که در موردش دارم میرسونه . به هم چیز سلام میکنه . درختا ، آسمون ، یا هر چیزی که از دیدنشون ذوق میکنه با یه لحن آمیخته با شیطنت میگه : سیییییییام . ( در این لحظه ابروهاشو داده بالا با کمی لبخند در حالی که کمی صداشو میکشه ) . مدتیه که وقتی کار اشتباهی میکنه ازش میخوام معذرت خواهی کنه تا باهاش آشتی کنم ( گاز میگیره ، یکم هم دست بزن پیدا کرده ) وای دیوونه این لحظه ام وقتی با گردن کج میگه ببشید . در تمام ثانیه هایی هم که با هم قهریم نمیدونم چرا جدیم نمیگیره و همش لبخند رو لبشه فکر ...
22 مرداد 1392

در کنار هم بازی ها

همیشه دوست دارم دور و برمون پر باشه از بچه های کوچیک که نیکا بتونه در کنارشون بازی کنه . هرچند الان نیکا در سنی هست که همکاری و بازی مشترک رو بلد نیست ، در کنار بقیه ولی با خودش بازی میکنه . من هم همیشه از هر فرصتی برای بازی دخترکم استفاده میکنم . امروز با نیکا رفتیم تو حیاط تا بازی کنیم . دخترکم تمام بازی ها و اسباب بازی هایی که توی اتاق داره رو در فضای باز بیشتر ازشون لذت میبره منم یه زیر انداز پهن کردم و بردمش توی حیاط خونه عزیز مرجان . دیدم از توی کوچه صدای بچه ها میاد . همسایه های عزیز اینا بودن اونا می شناختنشون ، صداشون کردم اومدن توی حیاط با تو سرگرم فوتبال و بقیه بازی ها شدن اما بازی مشترکت بیشتر از 5 دقیقه طول نکشید و به تنهایی مش...
21 مرداد 1392