نیکانیکا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

گل همیشه بهارم

یه روز بدون پوشک

سلام مامانی . تلاش برای ترک پوشک شروع شده و روز اول رو خیلی خوب سپری کردیم . از صبح بدون پوشک موندی البته وقتی بعدازظهر خوابیدی بودی و الانم که خوابیدی مامان پوشک گرفتمت . لحظه به لحظه چشمم بهت بود که به موقع ببرمت دستشویی همش هم موفق شدم . البته این موفقیت بزرگ فقط با دختر بچه یی مثل تو به راحتی به دست میاد . دو باری خودت خبر دارم کردی گفتی مامان جیش دارم بقیه رو با کمک من جیشت رو نگه داشتی تا برسی به توالت . خلاصه خیلی خیلی خوشحالم . هرچند ممکنه یه مدتی هم به این منوال بگذره ( شلوارت رو خیس کنی :)) ) اما نتیجش خیلی شیرینه عزیزم . بهت تبریک میگم داری وارد مرحله جدیدی از زندگیت میشی انشاالله تا یکی دو ماه بعد باید از شیر هم بگیرمت . برات ...
4 آذر 1392

روزشمار

سلام دختر زیبای من . روزها یکی پس از دیگری میان و میرن . مدتیه خودم و تو رو سپردم به دست زمان . یه جورایی بدون برنامه ریزی روزگارمون میگذره و تو هم هی بزرگتر میشی . با اینکه همش پیشتم و کم پیش میاد یکی دو ساعت تنهات بذارم و برم دنبال کارام ، با این حال بازم دلم برات تنگ میشه . بهت میگم نیکا بیا مامان رو سفت بقل کن دلم برات تنگ شده . بدو بدو میای و سرت رو میذاری روی شونم و خودت رو شیت میکنی . عاشششششششششششششق با تو بودنم عزیزم . این روزا بسیار سوال میکنی . هر صدا یی میشنوی در موردش سوال میپرسی . وقتی مامان دارم با کسی حرف میزنم ازم میپرسی مامان چی میگی ؟ ( باید برای تو هم توضیح بدم تا قانع بشی ) . خیلی بامزه شده رفتارت و کارات . ...
1 آذر 1392

محرم 92

در ایام محرم هستیم . الان ساعت 10 شب و نازنینم ، تو خوابیدی . بابا و بقیه رفتن هیات گفتن که من و تو هم باهاشون بریم اما نمیتونستم خودم رو راضی کنم چون امروز از ساعت 9 صبح تا حالا نخوابیدی . منم حسسسسسسساس به خوابت . گفتم نیکا ظهر عاشورا میاد و هیات رو ببینه بهتره . البته امروز به همراه بابایی واسه دیدن هیات عذاداری رفته بودی و بابا میگفت برات خیلی جذاب بود و با دقت نگاه میکردی . این روزا همچنان در حال گسترش حس کنجکاویت به سر میبری خیلی سوال میپرسی . کی بود؟ چیه ؟ کجا؟ و ... امروز به عمه زهرا در حالی که اسباب بازی هات رو که وسط حال پخش بود جمع میکرد گفتی " عمه فضول " . من و بابا جون هم کلی برات روشن کردیم که نباید از این حرفا بزنی ...
21 آبان 1392

در کنار پدر

سلام از یکشنبه شب تا حالا پیش باباجونیم . واااااااااااااای که چقدر توهم دلت مثل من برای بابا جون تنگ شده بود . رفتیم تهران پیش شروین کلی خوش گذشت . بابا جون هم مستقیم اومد اونجا کلی از دیدنش خوشحال شدیم من و تو . با هم برگشتیم شمال و تا حالا در کنار بابا حامدیم . بابا از کنارت نمی تونه تکون بخوره سریع اعتراض میکنی و میگی بیاد پیشت . صبح ها که چشمات رو باز میکنی اول اسم بابا رو میاری تا می بینیش خیالت راحت میشه . داره میره بیرون دنبالش گریه میکنی و میگی کفش بپوشم ( چون کفش تازه خریدی ذوق داری ) با بابا برم . تا بعد عاشورا بابا پیشمونه چقدر حیف ...
16 آبان 1392

تاب تاب عباسی

از مدتها پیش شروع به خواندن شعرهای مختلف که تا حالا از زبون من و بقیه شنیدی ، کرده بودی البته به همراهی من . دیروز اولین شعرت رو به تنهایی تا انتهاش خوندی تاب تاب عباسی                         خدا من رو نندازی                                                   اگه میخوای بندا...
11 آبان 1392

ببینم ، ببینم

دخترکم وارد مرحله ی جدیدی از رشدش شده . کنجکاوی جالبه ، یه مدتیه با هرچی که برخورد میکنه اگه درش بسته باشه ، یا اگه از بیرون صدایی رو بشنوه و ... خیلی بامزه میگه " ببینم ، ببینم " دوست داره از همه چیز سر در بیاره و هیچ چیز از چشمای قشنگ و تیز بینش دور نمی مونه منم سعی میکنم به این حسش احترام بذارم و برای تمام کنجکاوی هاش ارزش قائل بشم . فکر کنم این راحت ترین و ساده ترین کاری هست که میتونم براش بکنم دخترک کنجکاوم دوستت دارم عاشقانه راستی بابا حامد قرار بود این هفته چهارشنبه پیش ما باشه که کارش اجازه نداد انشاالله چهار شنبه هفته آینده پیش ماست . نیکا در این تاریخ 21 ماه و 6 روز ش است . ...
6 آبان 1392

گریه ی من و نیکا

سلام عزیزم . واسه کم اشتهاییت برده بودمت دکتر . دکتر روحانی یه دکتر مسنی هست که مامان و بابا هم کوچیک بودیم میبردنمون پیش اون .خلاصه بگم که از دیدن دکتر کلی گریه کردی . دکتر میگفت که تو خیلی به من وابسته هستی باید یکم آزادت بذارم تا این وابستگی از بین بره . یه سری هم آزمایش بهت داد که امروز رفتیم آزمایشگاه . توی راه که بهت گفتم داریم میریم تا ازت خون بگیرن و ... نق میزدی که نریم . وقتی دم در آزمایشگاه رسیدیم و مسئولهای اونجا رو با لباس سفید دیدی زدی زیر گریه . رگ دستای خوشگل و توپلیت رو هم نمیتونستن درست بگیرن که باعث شد هم من و هم تو کلی گریه کنیم تا کارشون تمام بشه . آزمایش ادرار و مدفوع هم داری که اونم برای خودش باید پروژه یی بزرگ بشه ...
30 مهر 1392

دل نوشته

سلام نیکا جان الان که دارم این مطلب رو برات مینویسم تو مشغول بازی با عزیز مرجان هستی گفتم بهتون برید توی آفتاب کمی بازی کنید ، آفتاب برات خوبه و به رشد استخوانهات کمک میکنه . مامانی حدودا یکی دوماهی میشه دل و دماغ ندارم برای بازی کردن و سرگرم کردنت . هرچی هم به خودم فرصت میدم این مشکلم حل نمیشه . در کنارت هستم ، فراوان بغلت میکنم و می بوسمت ، بهت میگم دوستت دارم و بابا هم دوستت داره و ... تمام وظایف مادری خودم رو درست انجام میدم بازم دلم راضی نمیشه . همش فکر میکنم باید بیشتر از اینا برات وقت بذارم . آخه قبل از اینا من بسیار پر انرژی بودم و برات بازی های زیادی داشتم اما الان احساس میکنم همش خسته ام . دوری بابا جون روم خیلی تاثیر گذاشته و خیل...
25 مهر 1392

مامان بریدم

مامانی چقدر امروز اذیتم کردی الان که ساعت 11 نیم صبح هست از صبح ساعت 8 که بیدار شدی تا حالا نق و نوق کردی نمیدونم شاید هم داری دندون در میاری شاید هم مریض شدی و تنت درد میکنه ( خودت که دماغت رو می مالی میگی مریض شدم ) . خیلی خیلی مامان صدا میکنی پیش هیچ کسی نمی مونی جزء مامان ( سرم درد گرفته ) بعد همه این ماجراها به خودم میگم دخترکم که باباش نیست باید بیشتر کنارش باشم ...
20 مهر 1392