نیکانیکا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

گل همیشه بهارم

تخیل زیبا

سلام این روزها زیاد از قوه ی تخیلت استفاده میکنی . برام جالبه وقتی سبد بزرگی رو وارونه میکنی و با زحمت روش میشینی و میگی : سوار موتور شدی و موتور خاموشه . وقتی چندتا مکعب رو در مدادی فرو میکنی و با ذوق میگی : داری بستنی میخوری . مهره های به نخ کشیده ( البته خودت هنوز بلد نیستی این کار رو ) رو دور دستت می پیچونی و میگی : النگو . پات رو وارد ظزف کوچکی میکنی و میگی : کفش پوشیدم یا میذاری روی سرت میگی : کلاه گذاشتم .
20 مهر 1392

خواننده کوچولو

شعرهایی که برات خوندم و تو دوستشون داری رو زیر لب زمزمه میکنی و این من رو غرق لذت میکنه . از لابه لای زمزمه هات وقتی دقت میکنم میتونم کلمات آشنایی که در شعرهای تکرار شده رو بشنوم مثلاً میگی شادی شادی ( شادی شادی شادی رو لب خنده میاره       بازی بازی بازی چقدره مزه داره ) پاشو پاشو خورشید رو نگاه کن ( پاشو پاشو خورشید رو نگاه کن  پاشو پاشو آفتاب رو صدا کن ) عروسک من ( عروسک من  قرمز پوشیده   تو رختخواب مخمل آبی خوابیده ) همه این شعرها رو حفظی و میتونی جاهای خالی رو برام پر کنی . از خیلی زودترها شاید از 14 ماهگی متوجه شدم جاهای خالی رو پر میکنی و از 20 ماهگی شروع کردی به ...
16 مهر 1392

روز جهانی کودک

امروز روز جهانی کودک بود . امروز روز تو بود زندگی من . بهت تبریک گفتیم و هورا کشیدیم و تو کلی ذوق کردی و هی میگفتی بازم دست بزنید . روزت مبارک غنچه ی زندگی من . لحظه لحظه زندگی کودکیت پر از شادی  به امید شکفتن و بالندگیت و به امید موفقیتت چشم به آینده دوخت دختر زیبای من دوستت دارم . مرا همیشه در کنارت ببین ، حسم کن ، دوستم داشته باش کودکی های شیرینت همیشه در خاطرم خواهد ماند و بزرگی به وسعت آسمان و به بلندی کوه و به پاکی آب برایت آرزو میکنم   ...
16 مهر 1392

روزشمار

سلام زندگی همچنان در جریان است . روزهای ما هم در کنار هم خوش میگذرد . حرف زدنت بسیار جالب تر شده . زیاد سوال میپرسی . بیشتر حرفهات سوالی گفته میشه . محبتت رو خیلی بروز میدی با بوس کردن . میخوای بری توی حیاط می گی : اجازه میدی برم دد . اشتباهی میکنی یا مثلاً کسی رو میزنی بلافاصله پشیمون میشی و بوس میکنی . جمله ی " مامان دوستت دارم " من رو میکشه نفسم . خیلی از شنیدن این جمله ذوق میکنم . علاقه زیادی به اطرافیانت داری ( البته درجه ی یکی هاش ) . بابا نیست و این رو تو خوب درک میکنی بابا وجود داره ولی از ما خیلی دوره . عکس بابا رو بوس میکنی و میگی دوستت دارم بابا . جالب تر از همه چیز اعتراض کردناته ، خدا نکنه یکی به شوخی یکم از غذات رو بخو...
12 مهر 1392

دخترک مامانی من

سلام عزیزم . این روزا خیلی بهم وابستگی نشون میدی البته همیشه مامانی بودی ولی یه مدتیه مامان نمی تونم از پیشت جم بخورم . داری بازی میکنی میگی ، مامان . از خواب بیدار میشی میگی ، مامان و ... یه موقع های اعصابم خورد میشه و سرت داد میکشم اما خیلی زود ازت معذرت میخوام آخه با خودم فکر میکنم چون بابا جون ماموریته و دیر به دیر میاد تو هم به من وابسته شدی اشکالی نداره باید جور بابا جون رو هم بکشم در برخورد با افراد غریبه یکم خجالتی میشی . این اقتضای سنته اما گاهی با خودم فکر میکنم کجای کار اشتباه کردم نکنه روابط اجتمایی خوبی نداشته باشی اما به راستی هم گاهی با افرادی که تازه باهاشون آشنا شدی اونقدر راحتی که تعجب میکنم الان هم که دار...
7 مهر 1392

زبان گیلکی

به واژگان زبان گیلکیت روز به روز داره اضافه میشه .هر روز کلمات جدید یاد میگیری " بکت " "دکون" "بخوسیم " بابا جون از این وضعیت راضی نیست و میگه بهش یاد نده که گیلکی صحبت کنه اما من خیلی بدم نمی یاد چون میدونم کسی بهت یاد نداده و خودت یاد گرفتی از شنیده های بقیه باهوش مامان در 20 ماهگی زمانی که بعضی از بچه ها هنوز درست صحبت نمیکنن دختر گلم خودش یاد گرفته به دو زبان صحبت کنه . هورا
28 شهريور 1392

چکمه

عزیز مرجان یه چکمه سیاه داره که تو عاشقشی و خیلی دوست داری بپوشیش . اونم برات چکمه خرید ولی رنگش زرده و خیلی بامزست لبه هاشم پرز داره .خیلی ذوق زده شدی وقتی گفتیم این چکمه مال تو هست . پات کردی و راه رفتی باهاش . واااااای تصور میکنم روزی رو که بارون بیاد باهم بریم تو حیاط ، توهم چکمه پوشیده باشی و مدام بری تو چاله چوله هایی که آب جمع شده توش ( عاشق این کاری )
28 شهريور 1392